
تا بحال تو زندگیم به اختیار دیگران قدم برنداشته بودم، پاهام به سختی از زمین بلند میشدند. لحظهای با تمام توانم ایستادم و نرفتم اما تهدید به باتوم شدم و دوباره برداشتن قدمهای ناخواسته.
دستبندی که حلقه شد دور دستم… قطره های اشک هم حلقه به دور چشم رفیقم.
دستهایی که من رو گشت و گشت و گشت تا پارچهی سبزی رو از کیفم بیرون کشید، لبخندی از سر پیروزی که روی لبهاش نشست و نفس راحتی که کشید.
التماسهای رفیقم که کجا میبریدش؟ یواشتر.
پاسخی که میگفت حرف نزن،ساکت شوو راه بیا.
صورت پر از مویی که فقط چشمهاش به زور معلوم بود، چشمهایی که با نفرت و انزجار سر تا پام رو فحش میداد.
اتوبوسی که صدای التماس و زاری ازش مییومد…لباس پلنگی هایی که فقط انگشست سبابهشون راست و مستقیم روی بینیشون میرفت و سکوت…
آدمی توی اتوبوس که شبیه مرد بود…نه خود مرد بود…چشمای قرمزش و نگاه پریشونش… گلوی باد کردهاش که خبر از بغض نشسکستهی طولانی رو میداد…فریادی که بسه دیگه اینقدر مردم و با پارچهی سبز نیارید اینجا…
حس غربت و بیکسی در کنار هموطنهای خودت…یاد نگاه نگران مادر و قلب ناراحت رفیق.
هوایی که نمیشد توش نفس کشید…نگاه خیس رفیقت پایین پنجره…گفتمش برو این تن بمیره برو…گفتش اگه برم میمیرم، الآنه که بچهها بیان کمک.
نعرهای که بشین سرجات و ساکت…به چه حقی از جات جم میخوری؟
دستهامونو گذاشتیم تو دست هم، زبونمون که بندش آورده بودن اما بهش فهموندم که غصه نخور قول میدم آزادمون کنن. لبخند تلخش و چشمای بارونیش که زهی خیال باطل!
باکم نبود از اسیری و دربندی اما میترسیدم از تحقیر و کوچیکی…مردن برام شیرین بود ولی تحمل بیحرمتی و بیحیایی تلخ و زهرمار!
جملهای که زیر لب تکرار میکردم: لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم…
دختری که میلرزید…لبهای کبودش و دستهای بستهی یخ زدهاش…دستبندی که باز کردم از دستهاش و شکلاتی که گذاشتم تو دستش و اون نتونست نگهش داره از بسکه بیحس شده بود دستهاش.
بغض لعنتیم که شکست و اشکهای بیاختیارم که بد موقع روونه شد.
صدای همون یه دونه مرد بین نامردا که گفت تعهد بگیرید ازش و ولش کنید بره.
کاغذ و قلمی که اومد زیر دستم و باید عهد میکردم دیگه با رنگ سبز خداحافظی کنم!!
اسم و امضایی که با تردید وحشتناکی پای برگه زدم… عهدی که از همون موقع امضا زدم زیرش!
گفتمشون پس همه با هم بریم، چرا من یکی؟
قیافهی جا خوردهی مرد و التماسسش که جون مادرت پیاده شو…دوست داری بری اوین؟
صدای دیگهای که یا همین الآن پیاده میشی یا دیگه موندی تا خود ناکجاآباد.
امان از دست این یاد… یاد مادرم که میگفت اگه برنگردی منم دیگه برنمیگردم خونه تا اینکه پیدات کنم و با هم برگردیم.
یاد همهی اونهایی که میمردم براشون و حاضر بودم فقط یک بار دیگه کنارشون باشم.
قیافههای ترسیده و مضطربی که سپردمشون به خدا و پیاده شدم…
ناسزایی بود که به خودم میدادم: بزدل ترسو، چرا تنهاشون گذاشتی؟ یاد مادر و قلب رفیق رو کردی بهونه؟ خیلی بی معرفتی، صورت بغل دستیم یه لحظه هم نمیرفت کنار، بهش قول دادم آزادمون میکنن اما حالا من آزاد و اون هنوز اسیر… خدایا…
انگار از زیر تیغ جراحی جون سالم به در برده باشم و تازه بهوش اومده باشم…منگ منگ بودم انگار که تو این دنیا نباشم، صداها همه گنگ و نامفهوم، تصویرها همه تار و مبهم.
گرمای آغوش آشنایی اما بهم فهموند که هنوز تو این دنیای لعنتی نفس میکشم، رفیقم بود که چند تا خیابون اونورتر منتظر کمک رفقا وایساده بود… وسط خیابون بودیم، هر دو زار میزدیم، مدام زیر لب تکرار میکرد: اگه برنمیگشتی…
یک داستان واقعی/ اپیزود دوم/ بمانی