تیتر

جلوی دبیرستان که رسیدم ، در بسته بود. زنگ را که زدم پس از چند دقیقه خانم پیری در را تا نیمه باز کرد و خود جلوی آن ایستاد و گفت : « بفرمایید، کاری داشتید آقا؟ » گفتم : « با دبیر زمین شناسی کار داشتم » پرسید : « شما ؟ » گفتم : « یک سری کیت های زمین شناسی دارم . می خواستم به ایشان معرفی کنم که اگر خواستند برای این مدرسه بیارم » گفت : « چند لحظه همین جا وایستید » و رفت. از لای در راهروی مدرسه پیدا بود . دختر مدرسه ای ها با مانتوهای سرمه ای که به تنشان زار میزد این طرف و آن طرف می رفتند و گاهی که چشم بعضی شان به من می افتاد ، انگار که جن دیده باشند ، قدم هاشان را تند میکردند و دور میشدند. چند دقیقه که گذشت همان خانم پیر برگشت و مثل اینکه بخواهد چیزی را از سرش رفع کند گفت : « دبیر زمین شناسی سر کلاس اند و یه ربع دیگه تعطیل می شوند. شما یه ربع دیگه بیایید. » و بی اینکه منتظر پاسخ بماند در را بست. هوا سرد بود و من خسته . با خودم فکر کردم کاش میگذاشتند این یک ربع را تو دفتر مدرسه منتظر می ماندم. بعد فکر کردم همین که جوابم را دادند باید کلاهم را بندازم هوا. تصمیم گرفتم تا دکه ی روزنامه فروشی نزدیک مدرسه بروم و این یک ربع را نگاهی به تیتر روزنامه ها کنم. جلوی روزنامه فروشی که رسیدم چند نفر بالا سر روزنامه ها ایستاده بودند و حرف هایی می زدند . جلوتر رفتم . خبر، کوتاه بود و تکان دهنده: « دیروز در لواسان اتفاق افتاد: تعرض به زن جوان در برابر چشمان فرزندانش. » در راه برگشت فقط تو این فکر بودم که چطوری دبیر مدرسه ی دخترانه ی بعدی را بی درد سر ملاقات کنم.

مطلب بعدی: گزارش سخنرانی عبدالله کوثری در شهر کتاب/ پریسا سردشتی

منتشرشده در:  on نوامبر 20, 2009 at 8:23 ب.ظ نوشتن دیدگاه

اللهم فک کل اسیر

خدایا!

مگر زندان جای خلافکاران و مجرمان نیست؟ مگر سزای گناهکاران بند و سلول نیست؟

من دیدمش اما تنها چیزی که در قاموس وجودش ندیدم، مجرم و گناهکار بودن بود…

معصومیت و پاکی در وجودش حک شده بود.

حرفهایش همچون می نابی بود که در جام­های تشنگان می­ریخت.

ایمان به تو در لبخندهایش هویدا می­شد و عشق به تو از آرامش و وقارش می­بارید.

پروردگارا!

دیرزمانی است که بی­گناهی، گناه است، غیرت و مردانگی جرم و آزادی همان اسارت و دربندی است.

کذب و دروغ جایگزین راستی و صداقت شده است، حصارهای بلند و سیمانی زندان و میله­ های آهنی سلول به جای دیوارهای

کوتاه و آجری حیاط خانه­ مان ما را فراگرفته است. پاداش عمری با تو بودن صد سال تنهایی است و سزای تو را فریاد زدن یک قرن سکوت!

واعظان بیهوده­ گو به ما نزدیک­تر و نزدیک­تر می­شوند و رندان مست از ما دورتر و دورتر…

خدایا!

شب کویر بود و آسمان پرستاره­ اش…باریدن شهاب­ها بود آن شب. مگر نه اینکه رد شدن هر شهابی یعنی برآورده شدن آرزویی؟

خدایا… تو خود شاهد بودی که شهاب­ها همه با آرزوی آزادی او به قعر کهکشانت فرو رفتند. خوب می­دانم و یقین دارم تا تو هستی انسان نمایان اهریمن صفت به آرزوی خودشان نخواهند رسید.

حافظ وظیفه­ ی تو دعا گفتنست و بس

در بند آن مباش که شنید یا نشنید

مطلب بعدی: سینما در دو هفته ای که گذشت

منتشرشده در:  on at 3:53 ب.ظ (2) دیدگاه

یک داستان واقعی/ اپیزود دوم/ بمانی

داشت دور می شد..داشتن کجا می بردنش..نمی فهمیدم..دیگه نه زمان و مکان و تشخیص می دادم و نه خیابونی که شبیه صحنه های فیلمهای جنگی پر بود از نظامی هایی که به چشم می اومدن و نمی اومدن..آخه اینجا که ما زندگی می کنیم کلت و کتک و اسلحه فقط حلال نظامی ها نیست..خیلی پیش می آد که کسی زل بزنه بهت و چپ چپ نگات کنه،اونروز پیش اومد..که ازت بپرسه کجا داری میری؟چرا داری میری؟اونروز پرسید..که حق انتخاب مسیر و ازت بگیره،که امر کنه مستقیم نه، از بالا برو،اونروز امر شد..که غفلتا کتش بره کنار و ببینی کمر بندش تزیینات خاصی داره،اونروز دیدم..

می گفتم..هیچی یادم نمی آد..فقط می دیدم که داره ازم دور می شه..دارن ازم دورش می کنن..نمی دونم چه طور خیابون رو رد کردم..چه طور وارد اون کوچه ی پرت شدم  و چه طور شد که به خودم اومدم و دیدم از پشت شیشه های اتوبوس  زل زدم  بهش..فاصلمون اما خیلی زیاد بود..اندازه ی همه ی روزهای بی خبری،در بدری  وسرگردونی ای که انتظارمون رو می کشید..نه!!اگه می بردنش…به خودم اومدم یادم افتاد چی اومده به سرمون..داشتیم راه می رفتیم..مقصدمون رو گم کدده بودیم بس که هدایتمون کرده بودن به چپ و راست..فقط می رفتیم اما نمی دونستیم به کجا؟..یاد آدمهایی افتادم که داشتن از روبرو می اومدن..هم وطنام بودن که داشتن از راهپیمایی 13 آبان برمیگشتن..کی ما  ها رو مقابل هم قرار داد؟؟چقدر دوستشون داشتم..چقدر دلم می خواست دستهاشون رو که محکم دور میله ی پرچم های مرگ بر آمریکا حلقه شده بود توی دستهام بگیرم..ما می رفتیم و گوشمون به صداها بود که از این طرف..از اونجا نمیشه برید..بپیچ توی این کوچه..اما یه جا دستور عوض شد..”بیاید اینجا باید کیفتون رو بگردیم” نفهمیدم چرا؟؟ما ساده ترین آدمهایی بودیم که داشتیم از اونجا رد می شدیم..فکر کنم بو کشیدن،احتمالا بوی سر سبزی می دادیم آخه سرهای سبزی داشتیم..داشتم به دستهایی که داشتن دستپاچه جزوه های دانشگاهم رو زیر و رو می کردن نگاه می کردم و با خودم می گفتم که چقدر دستهای هموطنم غریبه است که شنیدم چند قدم اونطرف تر یکی داد زد بیاین اینجا ببینین چی داره..سرم رو که برگردوندم او رو دیدم که مستاصل خیره شده به روبانهای سبزی که از خیلی وقت پیش توی کیفش بودن..از همون روبانهای سبزی که همیشه مادرم از امام زاده برام می گرفت و وقتی دور دستم گره اش میزد احساس میکردم دیگه همه کاری ازم بر می آد..دلم قرص میشد..همون روبانهای سبزی که حالا گره شده دور گلوی آزادی خواهی و اعتراض..که حالا جرم حملش از حمل کشنده ترین مخدر هم سنگین تره!!

چقدر از کشف جدیدشون شاد بودن غریبه ها..او..عزیز من، بین اونهمه غریبه گیر افتاده بود و من حتی نمی تونستم خودم رو کنارش  برسونم..دیدم که دارن میبرنش..عزیز نحیف و شکننده ی من رو با دستهای بسته طوری محکم گرفته بودن  و فاتحانه می کشیدن که انگار عامل یه جنایت جهانی رو اسیر کردن..داشت دور می شد..داشتن دورش می کردن..

پشت شیشه ی اتوبوسی که داشت به چشم بر هم زدنی پر می شد از سبزی ،پر بودم از احساس غربت و بی پناهی..نمی دونستم باید کجا برم؟ چه کار کنم؟ دردم رو به کی بگم؟..نه موبایل آنتن می داد و نه کسی جواب..اونجا انگار فقط یه چیز معنی داشت..انگشت سبابه روی بینی!!می گفتم آخه به چه جرمی می خواید ببریدش؟می گفتن ساکت!..می گفتم حداقل بگید کجا می بریدش که من به خانوادش خبر بدم..می گفتن ساکت!..میگفتم ناکجا که نمی برینش اسم داره..می گفتن ساکت!! اما نه،تنها چیزی که در جواب التماسم شنیدم این بود که”  آره..می بریمش ناکجا حالا گم شو کنار..می خواستین از این غلطا نکنین”  اما نگفت کدوم غلط؟؟

توی اون لحظه های بی پناهی نگاهم افتاد به خانمی که جلوی  در خونش ایستاده بود و داشت نگاه میکرد ..نگاهش مهربون بود..تا پله ها تموم بشه و به تلفن برسم یک  قرن گذشت..اون خانوم سعی می کرد آرومم کنه..با دستهایی که میلرزید تنها اسمی که به ذهنم رسید رو به زبون آوردم که هم نزدیک بود هم نزدیک..دختر اون خانوم شماره رو برام گرفت و بعد شنیدن صدای آشنا بغضم شکست..درست یادم نمی آد چی گفتم فقط یادمه گفتم به دادمون برسید..گوشی رو قطع کردم و باز دویدم پایین.اون هنوز پشت شیشه بود..بهش گفتم که نگران نباشه.. گفت برو..گفتم اگه برم میمیرم ،گفتم الانه که بیان کمک..گفتم خدایا سپردمش به خودت …

کنار خیابون گیج و منگ منتظر آشنا بودم که دیدمش..فکر کردم خیاله اما خودش بود..شکل معجزه شده بود، فراموش کردم که بینمون یه خیابون فاصله است..فقط بهش رسیدم و محکم توی بغلم گرفتمش نمی دونم چه قدر گذشت اما می ترسیدم رهاش کنم..می ترسیدم دوباره ازم دورش کنن…با همه ی دلم خدا رو شکر کردم…چقدر دوستش داشتم،چقدر اون آدهمایی رو که صبح خلاف جهت ما میومدن دوست داشتم،چقدر اون خانمی که پناهم داد دوست داشتم، چقدر دستهایی رو که کوله ام رو زیر و رو کرد که اسیرم کنه دوست داشتم، چقدر اون مرد توی اتوبوس و نگاه سرخش رو دوست داشتم، حتی اون آدمهای ترسناک و زبان انگشتشون رو هم دوست داشتم.. کی ما  ها رو مقابل هم قرار داد؟؟

هنوزوسط خیابون بودیم، هر دو زار می­زدیم، مدام زیر لب تکرار می­کردم: اگه برنمی­گشتی…

مطلب بعدی: اللهم فک کل اسیر/ مریم گرجی

منتشرشده در:  on at 3:37 ب.ظ (3) دیدگاه

یک داستان واقعی/ اپیزود اول/ نویسنده: کولی

تا بحال تو زندگیم به اختیار دیگران قدم برنداشته بودم، پاهام به سختی از زمین بلند می­شدند. لحظه­ای با تمام توانم ایستادم و نرفتم اما تهدید به باتوم شدم و دوباره برداشتن قدم­های ناخواسته.

دستبندی که حلقه شد دور دستم… قطره های اشک هم حلقه به دور چشم رفیقم.

دستهایی که من رو گشت و گشت و گشت تا پارچه­ی سبزی رو از کیفم بیرون کشید، لبخندی از سر پیروزی که روی لبهاش نشست و نفس راحتی که کشید.

التماس­های رفیقم که کجا می­بریدش؟ یواش­تر.

پاسخی که می­گفت حرف نزن،ساکت شوو راه بیا.

صورت پر از مویی که فقط چشمهاش به زور معلوم بود، چشمهایی که با نفرت و انزجار سر تا پام رو فحش می­داد.

اتوبوسی که صدای التماس و زاری ازش می­یومد…لباس پلنگی هایی که فقط انگشست سبابه­شون راست و مستقیم  روی بینیشون می­رفت و سکوت…

آدمی توی اتوبوس که شبیه مرد بود…نه خود مرد بود…چشمای قرمزش و نگاه پریشونش… گلوی باد کرده­اش که خبر از بغض نشسکسته­ی طولانی رو می­داد…فریادی که بسه دیگه اینقدر مردم و با پارچه­ی سبز نیارید اینجا…

حس غربت و بی­کسی در کنار هموطن­های خودت…یاد نگاه نگران مادر و قلب ناراحت رفیق.

هوایی که نمی­شد توش نفس کشید…نگاه خیس رفیقت پایین پنجره…گفتمش برو این تن بمیره برو…گفتش اگه برم می­میرم، الآنه که بچه­ها بیان کمک.

نعره­ای که بشین سرجات و ساکت…به چه حقی از جات جم میخوری؟

دستهامونو گذاشتیم تو دست هم، زبونمون که بندش آورده بودن اما بهش فهموندم که غصه نخور قول می­دم آزادمون کنن. لبخند تلخش و چشمای بارونیش که زهی خیال باطل!

باکم نبود از اسیری و دربندی اما می­ترسیدم از تحقیر و کوچیکی…مردن برام شیرین بود ولی تحمل بی­حرمتی و بی­حیایی تلخ و زهرمار!

جمله­ای که زیر لب تکرار می­کردم: لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم…

دختری که می­لرزید…لبهای کبودش و دستهای بسته­ی یخ زده­اش…دستبندی که باز کردم از دستهاش و شکلاتی که گذاشتم تو دستش و اون نتونست نگهش داره از بسکه بی­حس شده بود دستهاش.

بغض لعنتیم که شکست و اشکهای بی­اختیارم که بد موقع روونه شد.

صدای همون یه دونه مرد بین نامردا که گفت تعهد بگیرید ازش و ولش کنید بره.

کاغذ و قلمی که اومد زیر دستم و باید عهد می­کردم دیگه با رنگ سبز خداحافظی کنم!!

اسم و امضایی که با تردید وحشتناکی پای برگه زدم… عهدی که از همون موقع امضا زدم زیرش!

گفتمشون پس همه با هم بریم، چرا من یکی؟

قیافه­ی جا خورده­ی مرد و التماسسش که جون مادرت پیاده شو…دوست داری بری اوین؟

صدای دیگه­ای که یا همین الآن پیاده می­شی یا دیگه موندی تا خود ناکجاآباد.

امان از دست این یاد… یاد مادرم که می­گفت اگه برنگردی منم دیگه برنمی­گردم خونه تا اینکه پیدات کنم و با هم برگردیم.

یاد همه­ی اونهایی که می­مردم براشون و حاضر بودم فقط یک بار دیگه کنارشون باشم.

قیافه­های ترسیده و مضطربی که سپردمشون به خدا و پیاده شدم…

ناسزایی بود که به خودم می­دادم: بزدل ترسو، چرا تنهاشون گذاشتی؟ یاد مادر و قلب رفیق رو کردی بهونه؟ خیلی بی معرفتی، صورت بغل دستیم یه لحظه هم نمی­رفت کنار، بهش قول دادم آزادمون می­کنن اما حالا من آزاد و اون هنوز اسیر… خدایا…

انگار از زیر تیغ جراحی جون سالم به در برده باشم و تازه بهوش اومده باشم…منگ منگ بودم انگار که تو این دنیا نباشم، صداها همه گنگ و نامفهوم، تصویرها همه تار و مبهم.

گرمای آغوش آشنایی اما بهم فهموند که هنوز تو این دنیای لعنتی نفس می­کشم، رفیقم بود که چند تا خیابون اونورتر منتظر کمک رفقا وایساده بود… وسط خیابون بودیم، هر دو زار می­زدیم، مدام زیر لب تکرار می­کرد: اگه برنمی­گشتی…

                                                    یک داستان واقعی/ اپیزود دوم/ بمانی

منتشرشده در:  on at 3:30 ب.ظ نوشتن دیدگاه