بدا به حال نسلهایی که افرادشان به یکدیگر هیچ پروایی و از هم هیچ خبری ندارند. و خوشا به حال نسلهایی که شکست یا سعادتِ جمعیِ واحدی را همراه یکدیگر تجربه میکنند.
1. بهنظر میرسد، دههها، موجودیتهای تاریخیِ راستینیاند که روانها را میسازند، جوامع را استحاله میدهند، و آدمها را رفتهرفته وارد آن چیزی میکنند که «سنوسال» نام دارد. هر دهه فیزیونومی یا سیماشناسیِ خود را دارد. در هر دهه گویی رسوبی ضخیم در همه چیزها مینشیند. بیجهت نیست که نسلها را بر اساس دههها تمیز میدهند. بنابراین، نسلها حاملان رسوبهای تاریخاند، حاملان گردوغبار تاریخ که همه سطوح را میپوشاند. و بیجهت نیست که هر نسلی رفتاری همچون یک فرد واحد دارد: شکوفا میشود، دست به خلاقیت میزند، خسته میشود، از پا میافتد، پا به سن میگذارد، تجربه میاندوزد، طغیان میکند، به یاد میآورد و، از همه مهمتر، خود را یک نسل میخواند.
نسلها دربرگیرنده افرادیاند که کموبیش در یک دهه به دنیا آمدهاند، دست به تجربه زدهاند، و پیر شدهاند. هرچه این تجربه جمعیتر و کلیتر باشد، وحدت نسل بارزتر و عمیقتر خواهد بود. آگاهیِ نسلی در این معنا شکلی از آگاهی تاریخی است، و نسل نیز تجلیِ زمانمندِ خودِ بشریت است. و میان نسلهای مختلف، نسلهای گذشته و حال، توافق و پیمانی سرّی وجود دارد که در لحظهای بحرانی از زمان، به آن ارجاع میدهند. این لحظه همان لحظه خطر است، همان بخت و اقبال یکتا برای شناخت و نجات.
نسل موسوم به بچههای انقلاب(عنوانی که بزرگترها، در خانواده و مدرسه، به طعنه و با جدیت، به ما، و نه هیچ نسل دیگری، میدادند) اکنون، در این لحظه خطر/شانس(یا کایروس(1))، دارد چیزی را تجربه میکند، چیزی را میسازد، چیزی را به یاد میآورد. بچههای انقلاب دارند به مفاد یک توافق سرّی با نسلهای گذشته پی میبرند، توافقی نانوشته با نسل پدران و اجدادشان، و نیز با نسلهایی که بهزودی خواهند آمد، آن نسل موسوم به نوادگان. به هر نسل، برای یک بار، شانسِ آن اعطا میگردد که گذشته و آینده را خطاب قرار دهد. در چنین لحظهای است که یک نسل درمییابد که اصولاً نسلبودن بهواقع هیچ معنایی جز پایبندی به این پیمان و تحقق آن ندارد. در کایروس، بهقول پل والری، همه یک نسل در جایی « میان حفره و رخداد ناب »، «انعکاس عظمت درونی»خود را انتظار میکشد.
2. بچههای انقلاب در سهچهارسال قبل و بعد از 1357، سال انقلاب، به دنیا آمدهاند، کودکی و دوره مدرسه را در هشتسال جنگ تجربه کردهاند، نوجوانی خود را در نیمه اول دهه هفتاد گذراندهاند، حول و حوش خرداد 1376 به دانشگاه رفتهاند، و خیزش و افول چیزی بهنام جنبش دانشجویی را تا اوایل دهه هشتاد از نزدیک شاهد بودهاند. نسل بچههای انقلاب با دوم خرداد سروقت کتاب و روزنامه میروند، و چیزهای عمومی و مشترک را، یا همان راههای «تعیین سرنوشت خویش» را، برای اولین بار در عصر اصلاحات تجربه میکنند. نسل سوم روزنامهنگاران و مترجمان را نیز همین بچههای انقلاب تشکیل میدهند، نسلی که روزنامهنگاری را به کنشی سیاسی و لاجرم «خطری بالقوه»(که خیلی زود بالفعل شد) بدل میکند و دلالتهای نوشتن در فضای عمومی را برای همیشه دگرگون میسازد. اعضای این نسل عمدتاً دانشگاه را نیمهکاره رها میکنند، برای تحصیل به خارج میروند، یا همینجا میمانند و در مواردی سر از زندان درمیآورند. و البته کم نیستند آن بهاصطلاح پِرتیهای این نسل که از منظر گفتار رسمی، یگانه عامل تباهیشان «اعتیاد» است و بس. بسیاری از بچههای انقلاب اکنون خود صاحب بچهاند، با ازدواجهایی بعضاً شکستخورده.
بچههای انقلاب کودکیِ نسبتاً زاهدانهای داشتهاند: خبری از ماهواره و اینترنت و پی.اس.بی و دی.وی.دی و… نبود. چیپسها مارک تجاری نداشتند، آنها را در مشمّایی دراز بستهبندی میکردند و درشان را با مقوایی سفید میچسباندند. پیتزا، خوردنی عجیب و نوظهوری بود. به همه انواع شکلات میگفتند «کاکائو». سرزمین دوردستی وجود داشت به نام «خارج» که معرف همه چیزهای خوب و خوشمزه و تمیز و گران بود. برنامه اخبار سراسری شبکه یک صرفاً حکم پیشپرده اجباری و خستهکنندهایرا داشت بر سریالهای سالهای دور از خانه و ارتش سرّی و در برابر باد، و خود نیز چیزی نبود جز تصاویر جبهه و «رزمندگان». سال شصتوهفت، با پایانگرفتن جنگ، مطمئن بودیم که دیگر از شرّ اخبار سراسری هم خلاص خواهیم شد. اولین ماشینهای مدلبالایی که دیدیم متعلق به کویتیهایی بود که جنگ خلیج آوارهشان کرده بود و فوجفوج به شهرهای ایران میآمدند. صدای آژیر برای ما گویای نهچندان خطر، بلکه تعطیلی خوشِ مدرسه، دورهمجمعشدن شبانه همسایهها و کوچ به خارج از شهر بود. موشک با دنبالهای سفید در آسمان چرخ میخورْد و ما حدس میزدیم ممکن است کجای شهر فرود بیاید، بیهیچ ترس زیاد از حدّی.
3. ولی چرا داریم همه اینها را به یاد میآوریم؟ زیرا در حال حاضر واقعاً همه دارند چیزهایی را از گذشته نزدیک به یاد میآورند، چه از تاریخ کلان سیاسی، و چه از زندگیهای شخصی. در این روزها، بزرگترهای قدیم، برخلاف سابق، وقتی از انقلاب پنجاهوهفت حرف میزنند دیگر نشانی از شرم و برائتجویی در آنها نیست. بچههای انقلاب بهخوبی یادشان هست که، سابق بر این، بزرگترها به طعنه و شوخی به هم میگفتند: «آقا شما رفتید انقلاب کردید، ما که نکردیم!» ولی حالا با غروری ضمنی اعلام میکنند که «ما که یک بار انقلاب کردیم!» بهتازگی تصاویری در چند سایت اینترنتی پخش شده است از اشیاء و چیزهای مربوط به کودکانِ دهه شصت، از عکس کتابدرسی کلاس اول دبستان و دستگاه ویدیوی بتاماکس گرفته تا موزیک کارتونهای محبوب آن موقع، محض بهیادآوردن و تجدید خاطره. ولی ماجرا از یک تجدید صرف خاطره فراتر میرود. این نسل دارد کودکیاش را در یک دوره خاص به یاد میآورد، دورهای که در این دوسهماه اخیر به مهمترین محل نزاع در تفسیر سیاسیِ تاریخ بدل شده است: سالهای بعد از انقلاب.
همه گذشته ما در این سه ماه بهطور فشرده و متراکم مرور شد. همچون شعری که در پاره آخر، همه مضامین و لغاتِ پارههای قبل، از نو گرد میآیند و متراکم میشوند. در این لحظه تراکم، که فقط و فقط در عرصه پرتنش و پروعده سیاست تحقق مییابد، دیگر چیزی به نام «شکاف نسلها»، اصطلاحی بابِ میلِ جامعهشناسان فرهنگ، وجود نخواهد داشت. آنچه میماند، شکاف درونیِ هر نسل است، ورطه میان هر نسل و خودش، مغاک بین جوانیِ یک نسل و سرنوشت او.
ولی چرا درست در این لحظه؟ آیا رابطهای میان این بهیادآوردن نوستالژیک و جنبش کنونی هست؟ آیا ما داریم دوران میرحسین موسوی را به یاد میآوریم؟ آیا شنیدن دوباره صدای او پس از بیستواندی سال چیزی را در حافظه نسل «بچههای انقلاب» بیدار کرده است؟ سهماه پیش، در جریان مبارازت انتخاباتی و مناظرهها، وقتی میرحسین حرف میزد، بهیکباره یادم افتاد که در کودکی، همین صدا بود که پیوسته از رادیو شنیده میشد. بهطور مشخص، تصویر بانکی دولتی را به یاد دارم که روی صندلی چرمی آن نشسته بودم و مادرم در باجهای کار داشت، و به یاد دارم که همانجا این صدا را شنیده بودم. بنابراین شنیدن دوباره صدای موسوی مرا بهنحوی گنگ و مبهم به همان صدای ازلی در کودکی ارجاع داد، تداعیکننده خیابانهای خلوت و خاکستری تهران، و صفهای خرید کوپنی از فروشگاه ارتش و تعاونیهای محلی خاروبار. شکی نیست که حتی کلمهای از آن هم در یادم نمانده است. اما این همان صدا بود. صدای «نخست وزیر دوران دفاع مقدس»، و چند صدای ثابت دیگر از بلندپایگان حکومت، جزو اصوات اصلی فضای عمومی دهه شصت بود، دههای که، بهرغم جنگ و بعضاً تنش سیاسیِ حادّ، بیاندازه بیصدا، خاموش، و یادآور فضای معابد بود، با رنگ غالب خاکستری. فضایی عاری از سیل تصاویر و موسیقی و تبلیغات و روزنامهها و انواع «جایزههای نقدی و غیرنقدیِ» بیشرمانه … .
همه میدانیم که بار کل انقلاب، آرمانها، ارزشها، و ماتمها و رشادتهای جنگ تحمیلی را از همان روزهای اول مدرسه در هیأت نوعی وجدان بر دوش بچههای انقلاب میگذاشتند. هنوز قلکهای نارنجکشکلی را به یاد داریم که قرار بود با پول خُردهای ته جیبمان پرشان کنیم و برای جبههها بفرستیم. این بارِ سنگین بعدها بسیاری را از پا درآورد، بسیاری را به طغیانهای انتزاعی و تاموتمام کشاند، و بسیاری را یکسر در خود ذوب کرد. اما عدهای هم بودند که مقدر بود مدتها بعد دریابند که بهرغم همهچیز، بهرغم همه سوءاستفادهها، بهرغم همه فریبکاریها، سرانجام عنصری از حقیقت در این بار هست. پس باید آن را به سرانجامی رساند و سپس با احتیاط و احترام بر زمیناش گذاشت. این بار را سرانجام باید از شانه تکاند. اکنون زمان آن فرارسیده است که همه این نسل، و نه فقط «خودیها»، با انقلاب، با جنگ هشتساله، با شهدای جنگ، و با همه دستاوردها و شکستهای تاریخ متأخر روبهرو شوند. این سیاست است که قادر است این گذشته متأخر را از بدلشدن به میراثی دولتی، از بدلشدن به باری سنگین و عبث برای فرسودن وجدان و بهگروگانگرفتن آن، نجات دهد و محتوای حقیقت آن را بیرون کشد. مسأله بر سر بهدرآوردنِ این بهاصطلاح «آرمانها» از چنگ دارودستهای خاص، از چنگ سازوکاری دولتی، است.
4. پیش از نسل بچههای انقلاب، دو نسل دیگر هم هستند. اولی، نسلی که کودکی خود را در دهه نسبتاً خوشوخرم و پرنعمت پنجاه گذرانده و بعد از انقلاب قدم به دوران نوجوانی و جوانی گذاشته است. اعضای این نسل، غیر از آنانی که بیهیچ تنشی جذبِ گفتار و فضای رسمی شدند، غالباً به انقلاب و هرآنچه مربوط به فضای بعد از آن است، نظر خوشی ندارند. نوجوانی آنها مستقیماً موضوع سرکوبهای ایدئولوژیک و اجتماعی بود. این نسل کمابیش بهدیده تحقیر به بچههای انقلاب مینگرد. و تا حد زیادی هم حق دارند. بهواقع نمیتوان حضور نوع خاصی از نیهیلیسم را در اعضای این نسل تصدیق نکرد. این نسل عمدتاً غیرسیاسی و متمایل به ادبیات و هنر در تقابل با هر نوع تجلی سیاست است. برای آنها ایدئولوژی مستقیماً با سیاست یکی شده است.
اما نسل دیگری هم هست، کودکان سالهای اواخر دهه سی و دهه چهل، که ازقضا، بهرغم اختلاف سنی، بیشترین قرابت را با بچههای انقلاب دارند. این نسلْ کودکی خود را عمدتاً در سالهای خفقانزده و مرده پس از کودتای 28 مرداد، و جوانیِ بهنسبت پخته خود را مستقیماً در سالهای انقلاب گذرانده است. اعضای این نسل کموبیش فرصت داشتهاند تا در دهه پنجاه بهاصطلاح «از لذاتِ جوانی بهرهمند شوند». پس آنقدرها از عقدههای اجتماعی و شخصیِ سرکوبشده بهدست عاملی دولتی رنج نبردهاند. برعکس، آنچه برای این نسل در دهه پنجاهْ سرکوبشده باقی میماند، دقیقاً خودِ سیاست است. بههمین دلیل، سیاستْ مهمترین مسأله برای این نسل است. هر چیز دیگری، از رمان و نقاشی و کتاب تا اقتصاد و فرهنگ و عشق، در پیوند با سیاست معنا مییابد. اما این نسل بیشترین شکست را نیز متحمل شده است، بالاخص آنانی که خیلی زود با نیروی گریزـازـمرکزِ انقلاب به بیرون پرتاب شدند، زیرا بهاندازه کافی به مرکز یا به لبههای بیرونی نزدیک نبودند. این نسل در کرانههای نهایی ساکن است. اعضای آن یا به سیاسیونی حرفهای(به هردو معنا) بدل شدهاند، یا به بیزینسمنهایی تمامعیار و سراپا غیرسیاسی، یا به روشنفکرانی حاشیهای و ملول که، درست به بهای همین حاشیهایماندن(دستکم تا دوره دوم خرداد)، همچنان به سیاسیبودن وفادار ماندهاند.
5. باری، تاآنجاکه به بچههای انقلاب مربوط میشود، پیداست که این نسلْ اکنون دیگر با جوانی در مفهوم کلاسیک آن روبهرو نیست، او دیگر در «عنفوان جوانی» قرار ندارد. مسیر آینده بسیاری از اعضای آن تعیین شده است، و بهاصطلاح «شخصیت»شان شکل گرفته است. این نسل رفتهرفته قدم به میانسالی میگذارد، و «بحران میانسالي» او با بحرانی جمعی مصادف شده است، همانطور که روزگاری شور بهارِ جوانیاش با شوری جمعی همزمان شده بود. این همزمانشدنها لحظههایی تعیینکننده و فرصتخیزاند. افراد یک نسل در این لحظهها ممکن است یا برای همیشه از دست بروند و یا همهباهم کامیاب شوند. اگر فرصت از کف برود، بچههای انقلاب گرفتار انفجاری مهیب خواهند شد، هریک به گوشهای پرت میشوند، پیوندها میگسلند، مهاجرتها آغاز میشود و وقت تمام میشود، بیآنکه تحقق یافته باشد. جمعها وامیروند، نیروها تحلیل میروند، زندگیهای شخصی و خصوصی رو میآیند، افراد به فکر آیندههای «خودشان» میافتند. ولی فقط اگر فرصت از کف برود.
6. هستند نسلهایی که از منظر آینده دور به حال حاضر خویش مینگرند و اکنون را بهدیده خاطرهای عزیز و دستنیافتنی میبینند، اکنونی بحرانی که هماینک در حال تجربه آنند. آن کس که از چنین بصیرتی بهرهمند است قادر است بهنقد و درجا، حضورِ آن رسوبی را در لحظه حال تشخیص دهد که فقط گذشت زمان میتواند برای آیندگان پدیدارش سازد. وقتی به عکسهای دوران جوانی پدرانمان نگاه میکنیم، این رسوب را بهوضوح میبینیم: رنگ کدر و قهوهایسوخته عکسها، یقههای پهن، شلوارهای دمپاگشاد، خطریشهای چکمهای، صورتهای تکیده، و درکل، تفاوتی عمده با پدر سفیدمویی که روبهروی ماست. عجیب آنکه همه عکسهای پلورایدیِ نسل پدرانمان، از این حیث شبیه هماند، و گویی همگی رسوب تاریخیِ یکسانی را در خود انباشتهاند. ولی نباید از یاد برد که همه این «ویژگیها» در لحظه گرفتنِ عکس جزو طبیعیترین چیزها بودهاند. پدرانمان خود را معاصر و اکنونی میدانستند. هیچ آینده ملموسی در کار نبود که «ازمدافتادگیِ» خود را مستقیماً و درجا در قیاس با آن دریابند. اکنون همین وضعیت را مقایسه کنید با عکسی که در همین لحظه از شما گرفته میشود. چگونه میتوانید طوری به این عکس نگاه کنید که گویی نوادگانتان دارند به عکسهای جوانی پدربزرگشان، که شما باشید، نگاه میکنند؟ این تلاش، که کمابیش محال مینُماید، بهواقع یگانه شیوه معاصربودن و همزمانبودن با زمان حال است. فقط آن کس که قادر است زمان حال را با فاصلهای معین بنگرد میتواند اکنون را بهمنزله لحظهای تاریخی درک کند.
در رخدادهای سیاسی بزرگ، تاریخ با سرعتی بیش از هر وقت دیگری روند تهنشینی را طی میکند. رخداد سیاسیْ حجم عظیمی از رسوب و ردپا و اثرانگشت و تهمانده را به بار میآورد. مادیّتِ فرهنگْ غلظت و چگالیِ بسیار بالایی پیدا میکند. چگونه میتوان در قلب یک رخداد سیاسیِ عظیم جای گرفت و بدان تن سپرد و، همزمان، از آن فاصله گرفت و به آن بهمنزله تاریخ نگریست؟
7. با این همه، حقیقتی بدیهی و پیشپاافتاده وجود دارد که در لحظههای خطر/فرصت، در حد فاصل میان حفره و رخداد ناب، همچون خاطرهای از آینده، بر ذهن سوژههای هر نسل زندهای، درخشان میگردد و حقیقتاً امیدی را زنده میکند: اینکه نسلهای دیگری در راهاند. نوجوانان و جوانان کمسنوسالی که در خط مقدم خیابانها ایستادهاند بهوضوح معرف شکلگیریِ تدریجیِ نسلیاند که بار دیگر نمونهای درخشان از پیوندخوردن سیاست و جوانی را به نمایش میگذارد. این نسل چهارم، که حول و حوش اواسط دهه هشتاد به دانشگاه رفته است، بیشک حساسیتهایی دارد که در یک فضای فرهنگی/نیمهفرهنگیِ صِرف بههیچرو برای نسلهای پیشین قابلدرک نیست. حتی از منظر بچههای انقلاب نیز آنها به طبقه خطرناکِ تینایجرها تعلق دارند. اما این طبقه در بهار کوتاه و تابستان طولانیِ تهران از خود اعاده حیثیت کرد. به این طبقه میتوان امید بست. به همه ما میتوان امید بست.
توضيحات:
1- در سنت یونانیـمسیحی، دو نوع زمان وجود دارد: کایروس kairos، زمان کیفی، زمان آبستن، زمانی بس فشرده، یا همان «وقتِ تمامشده» آنطور که در اناجیل آمده است، و کرونوس chronos که همان زمان کمّی است، زمان واقعی روزمره، سیر عادی امور. در کایروس، ما با لحظهای سروکار داریم که بهطور توأمان هم به معنای خطر است و هم فرصت (خودِ کایروس در اصل به معنای فرصت است). به زبان سیاسی و ماتریالیستی، کایروس هم حاوی خطرِ شکستخوردن مبارزه ستمدیدگان است و هم فرصتِ تحققِ نهاییِ این مبارزه، پس از شکستهای پیاپی. بنابراین، لحظه خطر همان لحظه بخت و اقبال انقلابی است، و لحظه اقبال همان آنِ خطر. شاید این معنای درست و حقیقیِ توصیه مشهورِ ’دم را دریاب!‘ باشد. ترجمه تحتاللفظیِ عبارت انگلیسیِ این توصیه بهواقع گویاتر هم است: «روز را فتح کن!» (seize the day). در جنبش کنونی، ما بهراستی در یک کایروس قرار داریم، در یک فرصت/خطر تعیینکننده.
