روایتی کوتاه از یک روز قبل از 13 آبان 88/ ش.ش

سمند زرد رنگ که از شهرک راه افتاده بود نرسیده به میدان 7 تیر تو ترافیک ایستاده
مسافر : ممنون عزیز ، چقدر می شه ؟
راننده : قابل نداره ، بارون میاد وایسا الان باز میشه می رسونمت .
مسافر : هواش ، هوای عشقه پیاده میرم
راننده : نه اخوی ، امروز هوای جنونه . هوای عشق فرداست . 650 تومن
مسافر : مرسی .
راننده : تا فردا.
مسافر گیج از این مکالمه به سمت میدان 7 تیر ، وقتی به میدون رسید حس کرد همه دارن اون رو نگاه می کنن وقتی به خودش اومد ، دید اونه که داره به همه نگاه می کنه ، نه ، همه داشتن همدیگه رو نگاه می کردن ، یه جور خط نشون کشیدن برای همدیگه بود ،
فردا که میای ؟
آره بابا معلومه !
می ترسی ؟ نه بابا ، خوب آره ، یه کمی !
خوب منم یه کمی مثل تو.
همه داشتند این مکالمات را ردو بدل می کردند با نگاهاشون ،
رسید سر روزولت ، تاکسی سبز رنگ ایستاد .
مسافر : سر تخت جمشید .
راننده با خنده : داری میری جا بگیری ، بیا بالا.
دو نفر دیگه سوار میشن .
مسافر : ممنون سر چهارراه پیاده میشم ، چقدر شد .
راننده : 200 تومن .
مسافر : مرسی عزیز ، بفرما .
راننده : تا فردا .
تو پیاده رو 4 تا دختر جوون ظاهرا دانشجو ، …” ببن مرضیه فکر کن فردا همه خرد و خاک شیر جنازه هامون تو جوب افتاده” .
همه زدند زیر خنده .اونم خندیدم .
گفت : خدا نکنه .
یکیشون گفت : گیریم که خدا کرد ، فدای سر” میر” مون .
یکی دیگه گفت : مگه تا حالا خدا کرده ، اتفاقی افتاده . ما هم مثل بقیه . اینطوری برای سوم و هفتم و چهلم ما بهونه دارین بریزین بیرون . تا 16 آذر برسه .
اما نگاهشون می گفت : فردا که میاین ، مواظبمون باشین .
گفت : …………
نه دیگه هیچی نگفت ، فقط از شرم اشک روشو برگردوند. کاشکی از نگاهش خونده باشن ” تا فردا “.
هنوز صداشون میومد ، واسه کتک خوردنشون و مردنشون نقشه می کشیدند.
خیابون ویلا ، ساندویچ فروشی
مسافر :سلام ، از اون کتلت های معروفت داری .
مرد : ایشالا واسه فردا تون دارم آماده می کنم .
مسافر : یه مرغ ، با یه نوشابه سیاه .
دارم داغون میشم ، ” فرداتون” . یعنی چی ؟
صدای یه مرد رو می شنوم ، داره برای صاحب مغازه میگه : شده مثل شب قبل ازکنکور، همه میان حوزه شونو پیدا کنند.
غذامو می خورم حساب می کنم .
مسافر : خدا حافظ .
مرد تو مغازه : تا فردا .
نفهمیدم چه جوری رسیدم خونه . بچه ها خونه بودن . دیکته گفتم . حساب کار کردم .
.
.
.
امروز تهران حال و هوای دیگه ای داشت .
بارون از اول صبح اینقدر بارید تا بهمون بگه ” همه چیز رو شستم ، فردا روز دیگه ایه “.
پس ، کار تعطیل .
منم به رسم دوران عشق و جنون ، امسال به جای جمشیدیه رفتم تو شهر . با مترو ، اتوبوس ، تاکسی و پیاده .
( این اخلاق من رو یاران دبستانی خوب میشناسن )

الله و اکبر تموم شد .
می ترسم .
اما کاریش نمی شه کرد . ظاهرا برا ی بیرون ریختن تا مراسم بعدی بهونه می خوان .
تا فردا.

منتشرشده در:  on نوامبر 6, 2009 at 7:07 ب.ظ نوشتن دیدگاه

شناسه لازم برای فرستادن دنبالک به این ورودی: http://ghahve.wordpress.com/2009/11/06/%d8%b1%d9%88%d8%a7%db%8c%d8%aa%db%8c-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%a7%d8%b2-%db%8c%da%a9-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d9%82%d8%a8%d9%84-%d8%a7%d8%b2-13-%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d9%86-88-%d8%b4-%d8%b4/trackback/

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment