داستان کوتاه: دیار/

مثل اینکه از همان اول صبح معلوم بود که آن روز، اصلا روز خوبی نیست. همیشه اولین روز بعد از گران شدن بنزین برای راننده ها نمی توانست روز خوبی باشد. چون آن ها هم مجبور بودند که به ازای گران شدن بنزین، نرخ کرایه ها را بالا ببرند و تا چند روز با مسافرها سر و کله بزنند. مرد راننده تاکسی هم آنروز با همین مشکل سر و کله زدن با مسافرها را در پیش داشت.

وقتی اولین مسافر، موقع پیاده شدن، کرایه ی روزهای قبل را داد، مرد راننده گفت، لطفا پنجاه تومن دیگر بدید. مسافر گفت: چرا؟ راننده باز جواب داد که چون بنزین گران شده، نرخ کرایه ها هم بالا رفت، وقتی مسافر گفت: قیمت جدید بنزین تازه دیروز اعلام شده و نرخ های جدید کرایه، هنوز از طرف تاکسیرانی ارائه نشده، جواب شنید که تاکسیرانی کیلو چنده. اگه به حرف اونا بود که ما تا الان از گشنگی مرده بودیم.

راننده این را گفت، پنجاه تومن اضافه را گرفت و به حرکت در آمد.

او قبلا که بنزین گران می شد، به محض پر کردن اولین باک بنزین نرخ جدید، به مبلغ کرایه ها می افزود. ما این بار قبل از پر کردن باک، این کار را کرده بود. این بار با خودش فکر کرده بود که عمری را آن گونه زندگی کرده و به جایی نرسیده، حالا هم کمی اینطوری کار کند.

در همین افکار سیر میکرد که ناگهان اصلا نفهمید که عابر پیری، یکدفعه از کجا وسط خیابان ظاهر شد و او تا آمد به خودش بجنبد، کار از کار گذشته بود. چند ثانیه طول نکشید که جمعیت زیادی دور ماشین او و پیرمرد که کف آسفالت خیابان پهن شده بود، جمع شدند و هیاهوی بسیاری ایجاد شد. هر کس چیزی میگفت. یکی میگفت، مثل اینکه مرده. دیگری میگفت: مواظب راننده باشید که یک وقت فرار نکنه و …

راننده پشت فرمان، با حالت بهت زده، نظاره گر صحنه بود. چشمانش به جسد بی جان پیرمرد دوخته شده بود. در همان چند ثانیه ی اول، هزاران فکر، صاعقه وار از ذهنش عبور کرد. با خودش فکر کرد حالا که او هیچ چیزی بجز این ماشین ندارد، پول دیه این پیرمرد را از کجا بیاورد. اگر ماشین را هم می فروخت، باز هم پول دیه، جور نمیشد. اگر گیر می افتاد حتما روانه ی زندان می شد و زن و بچه هایش، در به در و آواره…

تصمیم گرفت از صحنه فرار کند.

اما یک آن فکری به ذهنش رسید. پس نفس راحتی کشید، آرام به پشت صندلی ماشین تکیه داد و در جای خودش فرو رفت.

فکرش این بود: خدا به چه خاطر دو تا کلیه به انسان داده؟ یکیش برای همچین مواقعی بدرد میخوره…

منتشرشده در:  on نوامبر 6, 2009 at 6:55 ب.ظ نوشتن دیدگاه

شناسه لازم برای فرستادن دنبالک به این ورودی: http://ghahve.wordpress.com/2009/11/06/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%a9%d9%88%d8%aa%d8%a7%d9%87-%d8%af%db%8c%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d9%85%d8%af-%d8%a7%d9%85%db%8c%d9%86-%d9%85%d9%87%d8%af%d9%88%db%8c/trackback/

خوراک RSS دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment