امیرهادی انواری
قهوه
نميتوانم براي لبخند بدنبال دليلي باشم ، آنچنان كه هستند
نميتوانم براي اشك ريختن سودي را بجويم
نميتوانم در لحظه هايم
در راهي كه به سوي بي معنايي در پيش گرفته ام
چيزي به چهره داشته باشم كه معناي نقاب باشد
نميتوانم نياز هايم را جراحي كنم
نميتوانم تعريفي از عشق بنياد كنم
نميتوانم مثل قالب هاي كره
همه يك شكل و اندازه
گويي كه توليدي باشم از كارخانه اي
مشكل اينجاست كه من انسانم
برده اي نيستم حلقه بگوش
چرا كه آرزويي ندارم ، آزادم
درك قانوني كه شالوده اش بي قانونيست برايم سخت است
درك تمدني كه توحش از آن هراسان است برايم سخت است
برايم ناممكن است پذيرفتن انسانيت
اگر همان باشد كه ميگويند !
نميتوانم بفهمم ، كجا هستم
منِ كوچ نشين در مرز بي حد و عدم گونه بين واقعيت و توهم چله نشين شدم
زنجيري از مصلحت پاي بستم كرده
تحركم همه به روزهايي كه تقدير بايد آنهاست مي ماسد
پذيرفتن يوغ تقدير براي غرورم غير ممكن است
بغض سالها ديدن و سكوت
كوله باري سنگين در راه زندگي بر دوشم گذاشته
مسخ قداست برايم درد آور است
نميتوانم از معصيت به خاطر ترس دوري بجويم
چرا كه ترس برايم يكي از آن بي مفهوم ترين واژه هاست
وقتي زبانه هاي آتش دوزخ از دروغ هاي انسان در وحشت است
نميتوانم شوق زيبايي خواهي را در وجودم جاري كنم
چرا كه آنچه امروز از زيبايي ميدانم
تعريفي است
در شهري كه ساعت ها نه به اين گونه ميچرخند
تعريف واژه ايست گم سوقات شهر اوهام !
آنچه پيكرم را تكه تكه
ميكشد ، له ميكند
آتش ميزند و ميسوزاند
ابتذاليست كه در اينجا عرف مينامندش
لبخند را بايد آموخت
عشق را بايد آموخت
صحبت كردن با فرشته ها را هم بايد آموخت
آداب معاشرت برخورد با ماورا ها !
انتخاب كن !
يا فراموش كارند يا ابله
هرگز دو چهره در دنيا مثل هم نيست
و هر انسان يعني يك فرد
از آنجا كه شعور قدرت درك بي انتهايي را ندارد
قانون بنا ميكنند
و خود به دروغي كه ميگويند سخت و متعصب معتقد ميشوند

کاش میشد میشد عشق را تقسیم کرد
به هر کس حِصه ای در خورد او تقدیم کرد…
یا حق
افسوس…!
پشت سر نیست فضایی زنده
All I wanna say is that
They don’t really care about us