بهاریه

سید حسام حضرت قلی

قهوه

سالها پیش همین موقع ها بود که پدر بزرگ شانه هایش را بالا انداخت و دست به سینه جلویم ایستاد و گفت: ((همین یک رسم صحیح و سالم باقی مانده، بقیه را قلع و قمع کردند))

آن روزها منظورش را نفهمیدم و برای اینکه ناراحت نشود، سرم را به نشانه تائید چند بار بالا و پائین کردم.

اما حالا که کمی از آن سالها میگذرد می فهمم پدر بزرگ جقدر بهار را دوست داشت. نزدیک بهار که می شد همیشه دو دست کت و شلوار می خرید. یکی برای خودش و یکی برای من. آن روزها اصلا از کت خوشم نمی آمد و فقط مجبور بودم که بپوشم؛ مبادا پدر بزرگ ناراحت شود و اخم کند، و بعد که عید تمام می شد، به کناری می انداختمش تا سال بعد و کتی جدید تر.

نزدیک بهار که می شد اول صبح بیدارم می کرد و می گفت: (( بلند شو سری به باغ ها بزنیم و اول صبح بد بختی من بود. خواب آلود و با چشم های پف کرده با حسرت ِ یک چُرت ُِ بیشتر بلند می شدم و با اولین سوز خنکی که به صورتم می خورد خواب از سرم می پرید و پدر بزرگ خوشحال بود.

با خودش حرف می زد با برگ ها می خندید، به گل ها سلام می کرد و روی علف ها ساعت ها دراز می کشید و به آسمان زل میزد و کِیف می کرد و می گفت: ((کیف می کنی))

و من همان جور فریاد می کشیدم ((خیلی))

آن روزها خیلی چیز ها می دیدم و نمی فهمیدم. حالا هنوز هم به نیت پدر بزرگ، کت و شلوار خریده ام و حاضر آماده ام تا اول صبح از خانه بیرون بزنم و به عالم و آدم بخندم و حرف بزنم. این قدر که دوست دارم فریاد بزنم:

(( این ها بهانه است. عید شمائید. که هفت سین سنت در تمامی حضورتان تاب می خورد. پس عید وجودتان، عید خودتان شاد باد.))

 

صفحه اول

منتشرشده در: on مارس 19, 2008 at 10:40 ب.ظ یک نظر بنویسید

آدرس برای فرستادن دنبالک به این مطلب : http://ghahve.wordpress.com/2008/03/19/%d8%a8%d9%87%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%87/trackback/

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته.

Leave a Comment