سید حسام الدین حضرت قلی
قهوه
ساعت دیواری دوباره نواخت و ساکت شد. خورشید دوتا پلک با شب فاصله داشت. انگار مردد بود که برود یا بماند، یا شاید منتظر کسی بود و عاقبت پلک زد و شب شد و من از خواب پریدم.
خواب به خواب شده بودم یا دیوانه که هیچی حالیم نبود. ساعت دیواری دوبار دیگر نواخت. حیران و مردد بالای سرم ایستاده بودم و انتظار شما را می کشیدم. به شما فکر کردم و بعد پشیمان شدم. یاد حرفی افتادم که نمیدانم کی به من زده بود. به کسی که زیاد فکرش را کنی نمی رسی.
هر کاری کردم نشد و باز به شما فکر کردم. لب تختخواب نشستم و نگاهش کردم. چقدر عوض شده بودم. چشمهام همان چشمها بود اما زیرش حالا گود رفته بود و سیاه شده بود.
چقدر کتک خورده بودم که این قدر کبود بودم؟ یه تکه مو از کنار صورتم تا روی پیشانی ام بود و داشتم دلبری میکردم. لاغر ِ لاغر شده بودم. دستهام انگار تاول زده بودند و چه بویی می دادم. نه اشتباه نکرده بودم. مرده بودم و بوی مرگ از همه جای بدنم متصاعد می شد. چند روز از مرگ میگذشت؟ یا چند سال؟ چه فرقی می کرد. برای شما چه فرقی می کرد که من این جا کنار جنازه ام نشسته ام و شما حتی نمی دانی…. وای وای وای.
تا زنده بودم دنبالت دویدم و مثل حیوان رم کرده فرار کردی و هر جا رفتی دنبالت آمدم، خودم را به در و دیوار زدم. باز هم نفهمیدی.
زمان داشت به جلو می رفت یا به عقب. دو تا کلاغ درست روبروی پنجره نشستند و به من خیره شده بودند. می خواستند سر وقت جنازه ام بیایند. کشیک می دادند تا خوابم ببرد و جنازه ام را تکه تکه کنند. پنجره را بستم و پرده را کشیدم. نمی خواستی بیایی حداقل جنازه ام را ببینی؟ پس چرا این طوری شد؟ مگر قرار نبود فقط همدیگر را نگاه داشته باشیم؟ کجای کارمان ایراد داشت که به اینجا رسیدیم؟ چرا راضی شدی که اینطوری شود؟
چقدر دستهات را بوسیدم. چند بار قسمت دادم. به پات نیفتادم که نرو.
سرم سنگین شده بود و هزار حرف گمشده توی سرم می چرخید. از ته دل آرزو کردم که یک لحظه به هیچ چیز فکر نکنم و آرام باشم.
اما نمی شد. بیرون پنجره چه برفی می بارید و یک نفر داشت آهنگ غم انگیزی را با سوت می زد. چه آهنگ غریبی. دلم می خواست همراهیش کنم. دلم می خواست پنجره را باز کنم و همراهش بخوانم. اما صدایم را نمی شنید.
چه بهانه های قشنگی بود. یادت می آید؟ گفتم: باید از شما عکس بگیرم. گفتم: برای مجله از شما عکس می گیرم. گفتم: چهره ی شما عجیب به درد عکس می خورد. گفتم: همانی بودید که دنبالش می گشتم.
و بعد شما همان جور سرتان را یک ور کردید و کمی لبخند زدید، جوری که نفهمیدم کی عکس انداختم و چقدر نگاهتان کردم. کاش همان لحظه زمان می ایستاد و دیگر حرکت نمی کرد. کاشکی حداقل مهلت می دادید تا سیر نگاهتان کنم. اما مگه سیر می شدم.
آن روز عکس گرفتم و خودم را فدای چشمهایی کردم که زندگیم را به باد داد. عکسی که روز و شبم را گرفت و من ماندم و یک عکس. چقدر با عکستان حرف زدم؟ اما مگر می شنیدید. کجا را نگاه می کردید؟ هر روز از کوچه تان رد شدم اما نیامدید. یادتان می آید رمز مان چه بود؟ قرار بود هر وقت که دنبالتان می آیم، توی کوچه آهنگی را با سوت بزنم. اما نیامدید. چقدر سوت زدم و نیامدید. نمی خواستید همراهیم کنید.
بلند شدم و به سمت عکس رفتم و دوباره خیره شدم. هوای اتاق گرفته بود. بوی ماندگی و کثافت می آمد. گرمم بود. انگار جایی داشتند آتش درست می کردند.
چقدر شیطان بودید و این را من بعدها فهمیدم.
یک بار توی کدام قهوه خانه دیدمتان؟ چه فرقی می کند.
گوشه ی سالن نشسته بودید و به ساعت دیواری خیره شده بودید. تا من را دیدید از جا بلند شدید و احترام گذاشتید و صندلی کناریتان را نشانم دادید. تا کنارتان نشستم ساعت دیواری دوبار نواخت. من خودم را فدای شما کرده بودم و شما بی اعتنا بودید. دنبال چیزی می گشنید و رای همه ی زمان ها. این را از چشمهایتان می فهمیدم و بیهوده تلاش کردید پنهانش کنید.
گفتم: چای یا قهوه
گفتید: چه فرقی می کند؟
گفتم: می شود باز هم از شما عکس بگیرم؟
گفتید: شما عاشق شدید و من از خجالت قرمز شدم.
گفتید: زال به رودابه نرسید
گفتم: رسید
گفتید: نرسید. همه اش قصه است. هیچ کس به هیچ کس نمی رسه. ما خودمان را گول می زنیم و قصه می سازیم. چون دوست داریم برسیم و نمی رسیم، قصه اش را می سازیم.
گفتم: پس مو های رودابه چی؟
گفتید: من که مو ندارم و کلاهتان را از سر برداشتید و من ترسیدم.
گفتم: پس من چه کنم؟
گفتید: من هر روز همین جا می آیم. هر وقت خواستی بیا این جا تا همدیگر را تماشا کنیم.
گفتم: همین؟
گفتید: غیر از این کاری از دستمان بر می آید؟
و من تازه فهمیدم چقدر از شما دورم.
فردای آن روز آمدم تا تماشایتان کنم اما نبودید. سرم را برگرداندم و دیدم آن طرف سالن نشسته اید و مشغولید. کنارتان آمدم و سلام کردم؛ سرتان را بالا نیاوردید و همان طور بی تفاوت به کارتان ادامه دادید.
گفتم: سلام، منم!
گفتید: تو کی هستی نمیشناسمت
گفتم: منم منم
آدامسی در دهانتان انداخته بودید و تق تق می کردید و گفتید: برو بگذار به کاسبیمان برسیم.
بازویتان را گرفتم تا التماستان کنم، اما دستم را کشیدید و دو چک به گوشم زدید و بعد چند نفر از این طرف و آن طرف به سراغم آمدند و تا توانستند کتکم زدند و شما خندیدید و ساعت دیواری دو بار نواخت.
نمی دانم چه ساعتی از شب گذشته بود و من کجا بودم و کنار جسدم که ساعتی پیش یا سالها پیش خودش را کشان کشان به این جا رسانده بود و انگار که آخرین وظیفه حیاتش را انجام داده باشد با خشنودی به کناری لمیده بود و خلاص شده بودم.
چرا اینجا بودم؟ چرا مثل پروانه ای خشک شده در قاب عکسی سیاه مانده بودم. تماشایم کنند و عبرت گیرند. چرا کنار کسی بودم که باور نمی شود خودم باشم.
پنجره را بازکردم و کلاغ ها را به خانه دعوت کردم.
آیا کسی باور می کند؟
تلخ بود…!
تلخ بود که بود مگه غیر از اینه؟ایول معرکه بود خیلی قشنگ بود .جناب سعید خان زین العابدین هم کمی به کلام و غیره ذالک بیشتر توجه کن خوب؟
من متوجه نشدم جمله ای که خطاب به من گفته شده،سؤالی هست یا تعجبی یا خبری!!انگار اون علامت سؤال آخر به محتوای متن نمی خوره!
عکست رو سنجاق می کنم به قلبمو می خوابم مگر در خواب ببینمت اما نه تو را می بینم نه عکس سنجاق شده ات را….. .یه جایی خوندم اسم حسام حضرت قلی زیرش بود .گمونم مال توست.کاملش رو بزار اینجا خواهش می کنما
evry time I see you and I look into your eyes
there is a feeling that I get and it’s well deep inside,girl
I ‘ m in try to hold on you but you said you ‘re not sur
I just hope you realize when my heart is going through
how long must this feeling go on
how long must I stay in pain
how long must this feeling go on
waitnig for the night
waiting for the right time to come
I know all about to heared and the problems in the past
I know why you scared of love
I’m here to tell you that I’m saying all true
there is nobody else in life that can take place of you
how long must this feeling go on
how long must I stay in pain
how long must this feeling go on
waitnig for the night
waitnig for the right time to run
why can’t we just run away
…run
which one can be alone and nobody finds us run
… run
can we both just run away
…run
though I can wait to have you
how long must this feeling go on
how long must I stay in pain
how long must this feeling go on
waitnig for the night
waitnig for the right time to come
…
“Lionel Richie”